|
|
|
|
|
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت،بنشين غمي نيست حواي من بر من مگير اين خود ستايي را كه بي شك تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست آئينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم تا روشنم شد در ميان مردگانم همدمي نيست همواره چون من، نه؛ فقط يك لحظه خوب من بينديش لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را در دستهاي بينهايت مهربانش مرهمي نيست شايد و شايد هزاران شايد ديگر، اگر چه اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست
|
||
|
|
|
|
|
فکر نمي کردم که بشكني . تلخي خاطراتت زنگواره گوش هايم را مي دمد .ناشنوا شدم ..به خاطراتت بگو ديگر طلوع نکنند ..ديگر طاقت اين همه شکست و آه و نفرين رو ندارم ..ديگر چيزي براي گريستن ندارم ..با چه رويي بنشينم و به چشمهاي خاطره ها بنگرم ..فکرش را نمي کرد م ...نه فکرش را نمي کردم تمام شود. هر چه ميخواهم سکوت کنم ثانيه ها مي شکنند..چرا رهايم نميکني . چرا دلم را پس نمي دهي. نگاه طلوع آن صبح دل انگيزسراسر طلوع هاي زندگيم را غروب کرده است ..شبي که در لابه لاي آن همه شور و هيجان به چشمانم نگاه نمي کردي طعم تلخ شکست را مي چشيدم ..چه برقي داشت چشمان من ..اما دريغ از يک نگاه دلنشين از تو ................... سرشت من از ابتدا ناکامي بود.از کسي گله نميکنم..از بخت خودم است ..نفرين به اين دل که غرورم را شکست.بار ها آزموده ها را آزمودم اما قلب من چيزي به جز صداقت نداشت زود رو ميشد ..زود همه چيز را مي گفت ..کاش کمي صبر ميکرد ..چه بي طاقت بود.اين بارهم طعم شيرين شکست را چشيد .."دوباره يه گوشه مي شينم و واسه دلم مي خونم ..دوباره نمي خوام چشاي خيسمو كسي ببينه ..يه عمره حال و روز من همينه" . کوتاهي از من بود ببخش دلبرم.... چه روياها كه در سرداشتم .................... ببخش عزيزم ..چه گستاخم..هر گاه به کسي گفتم دوستش دارم چيزي جز خاطرات نصيبم نکرد .عشق سرابي بيش نيست. اين سراب تمام زندگي من بود بگذرم ؟ چگونه ! تو که موج صدايت اذان صبحم بود.بغض نگاهت خداي قلبم بود .کاش صبوري ميکردي.کاش مي ماندي تا اين همه ويرانه نبودم ..باز هم بايد بگويم ..باز هم بايد بخوانم ..باز هم شکستم.اين بار تلخ تر از گذشته ..بيا خاطراتت را ببر تاب ديدن اين همه غم را ندارم ..حال من بدون تو نابسامان تريم..دنيا يت آبي شده ..آه چه ننگي بودم برا يت و نمي دانستم ..درست مثل يک نقطه پرگاربودي من فقط خط دور تو بودم..نتوانستم نزد تو بيايم ..عاشق شدن بدون مرگ دروغي بيشن نيست .اما من اين حقيقت را به تو نگفتم ..جاده اي قصه من خطي موازي همراه خود ندارد.كاش مي ماندي تا ببيني كركس ها چه خوش آواز شده اند.بوي مرگ را مي شنوم در لا به لاي اين همه درد... شبي كه با گريه به تو گفتم غيرممكن..تو با خنده گفتي خواهد شد ..چه شب شيرني بود.چه گريه هايي داشتيم.هنوز هم فداي اشكها يت هستم عزيزم..دل انگيزترين اشك هاي دنيا ريخته شد و هيچكس خبر نشد .به خيال بوسيد نت رفتم به پيشواز عشقت..چشمهايم را كه باز كردم خودم را در آغوش تو ديدم ..فقط صبح را ديدم كه نگذاشت بيشتر تو را ببوسم ..كاش تا هميشه ما ل من بودي ..دنيا را برايت چتر مي كردم تامبادا فكر كني گريه من از بارونه ... حال مالک خاطرهاي من ...عاشق شو بدون من ..به ياد من نبا ش که باز مرا درگير خود ميکني .من فداي تو شوم ،عشق رابهتر بشناس ..کاش مي دانستي مالک شيون هاي گنگ من هستي تا ابد..هنوز هم دوستت دارم..."قلب منو شكستي ، فداي سرت...فداي سرت اگه من خيلي تنهام ..فداي سرت اگه گريون چشمام...شايد من واسه چشمات خيلي كم بودم.. ببخش اگه كمم ولي زيادي عاشقت شدم "... |
||
|
|
|
|
|
دردا كه باز بندي به پايم افكنده شد و مرا در پشت ميله هاي قفس قلبش اسير نمود گاهي آواي لطيفش به گوشم مي رسيد و از شنيدن آن سيراب مي شدم . گاه تا سحر نمي خفتم تا شايد نورعشقي از او بر من بتابد با ستارگان بيدار مي ماندم تا بتوانم شايد بوسه هاي شيرينش را حس كنم خود را در آغوش مهتاب جاي مي دادم و از دل شوريده و ديوانه ي خود ميگفتم. مي گفتم كه چطور ناگهان به او تكيه كردم و حس كردم كه او همان كسي است كه دوستش دارم و مي تواند مامن آرامي براي من باشد او را صدا زدم ،در انتظارش ماندم تا آسمان ابري دلش برايم صاف و آبي شود در انتظارش ماندم تا شهد شيرين عشقش را بنوشم ، چهره ي خورشيد شهر دلم چه اندوهگين بود. نمي دانستم اميدي هست يا نه ؟ نگاه خسته اش را خريداري كردم در طوفان غرور و بي مهريش صبوري را پناهگاه خود ساختم خواستم تا در زمين سخت دلش همچو شقايق عاشقي برويم ، خواستم كه هرگز شرمگين اين دل پاكم نباشم تا آه عشق بار دگر بر او بوزد رنگ درد را در خود ديدم ،درد بي مهري،درد خاموشي،درد جدايي عاقبت در سكوتم ، در چشمان منتظرم ، در روياهاي آشفته ام ، در انتظارعميقي كه مرا احاطه كرده بود و در خيال اسيرم . آفتابش رنگ شادي به خود گرفت وغنچه ي نشكفته ي دلش كه مدتها بود نورعشق را به خود نديده بود بار دگر شكفته شد خنده را بر لبانم نشاند ،گلدان خشك دلم را با شراب عشق زيباي خود آبياري نمود با نسيم مهرباني اش صورتم را نوازش كرد و آشيانه ي دوست داشتنش را برايم مهيا كرد آري او مرا بعد از مصائب فراواني پذيرفت و در كلبه ي تنهائيش مرا ميهمان خود كرد آشفتگي را از من ربود و گل اميد را با هزاران عشق و محبت به من هديه داد او ديگر شاهزاده ي اين قلب عاشقم شد او با مهرباني قدم بر سنگفرش دلم گذاشت او ديگر محبوب آتشين و پرشرار من شد ما از فصلهاي خشك گذر كرديم وبه گلستاني عطرآگين سلام كرديم حال با يك نگاه با يك عشق با يك اميد در يك ساحل پائيزي در يك غروب زيبا درآن كلبه ي عاشقي نظاره گر اين دوست داشتن هستيم درآستانه ي عشق پرشورت ايستاده ام مهربانم و با تمام وجود مي گويم سلام عشق خفته ي من به قلب تنها و متروك من خوش آمدي |
||
|
|
|
|
|
عشق مرا در نگاهت تيره و تار مكن ، اي مهربان نور چشمانت را برايم خاموش مكن، اي مهربان
من سوخته ام از اين شرار عشق، تو مرا درياب خرقه پوش از اين باران عشق شدم ،تو مرا درياب
قفل سنگين قلبت را برايم باز كن، اي نازنين شعر سپيد عشقت را برايم آغاز كن، اي نازنين
مي خواهم تو را، در اين لحظه هاي سخت با من باش مي گذارم نام تو را، در اين سينه ي سبز با من باش
تو آن ستاره ي درخشان در سينه ي عاشق مني ، ميداني تو آن زورق غريب انديشه ي ذهن عاشق مني، ميداني
مي گريزم از افسون دبده ي پر مهرت، اي جانان من مي شتابم به سوي ان قلب خفته ومهربانت، اي جانان من
مردم طعنه ها زدند و گفتند از اين عشق پر شرار من زآن آتشي فكندند در اين قلب بي قرار و بي رياي من
بهر فريب آنان نام تو را هرگز بر زبان نياوردم دگر مي ترسم از اين فريب جانسوز كه من تو را نيابم دگر
مي روم تا ساحل آرام عشق يابم تو را، شيرين جان مي سرايم لحظه هاي عاشقي خوانم تو را،شيرين جان
ميروم بي شك در اين راه تو را مي بويم اي دلدار من غم هجران تو را همراه خود مي سازم اي دلدار من
|
||
|
|
|
|
|
در كوير خلوت دلم با لباني تشنه راه دشواري را در پيش گرفتم مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود را با آن سيراب نمايم در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو نگاهت برايم همچون رودخانه ايي است كه هرگز درآن ركودي نيست مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه با خود همراه سازي بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست يابم زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان تا با شنيدن آن سرشار از شادي شوم دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزت انتها يابد بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم تو در پاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانت شكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند ای رویای دیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان به رقص عاشقي در بيايند تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم بگذارتا صدف درياي دل من باشي كه مرواريد درونش برايم درخشش عشق زيباي تو را داشته باشد مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید که من او را چگونه دوست داشتم ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيد پس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش |
||
|
|
|
|
|
به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم... |
||
|
|
|
|
|
شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...
|
||
|
|
|
|
|
آموختم در انتهاي نياز بي نياز باشم. آموختم در عمق رزالت ،با اصالت باشم. آموختم در پستي فطرت ،انسان باشم. آموختم در كنه بي كسي ،همه كس باشم. آموختم در سراب هميشه سيراب باشم. آموختم در بي پناهي ،پناه باشم. آموختم در سوز دل ،تسكين دل باشم. آموختم در آيينه دق ،سنگ صبور باشم. آموختم در نا اميدي ،اميد باشم. آموختم در تاريكي،نور باشم. آموختم در فرياد،سكوت باشم. آموختم در بي تابي ،شكيب باشم. آموختم در دوري ،نزديك باشم. آموختم در كذب،صادق باشم. آموختم درخواب،بيدار باشم. آموختم در كثرت ،نادر باشم. آموختم در پژمردگي ،رستن باشم. آموختم در تمنا،عرضه باشم. آموختم در فصل،وصل باشم. آموختم در حجاب ،عريان باشم. آموختم در تولد ،مرحوم باشم. آموختم در ترس ،شهامت باشم. آموختم در رنگين كمان ،يك رنگ باشم. آموختم در پستي ،معرفت باشم. آموختم در نامهرباني ،مهربان باشم. |
||
|
|
|
|
|
در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در حسرت و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید که باید رفت و شاید و ماند در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟ در این دنیا که چون دل بر کسی بندی به ترفندی همه دل بستگی هایت حبابی پوچ برآب است چه باید کرد؟ من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه، وانفسا به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که میدانم و می ترسم میترسم.......... میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد و بیزارم از این دل بستن و کندن از این ماندن ولی رفتن وزین عشق پر از نفرت از این سرگشتگی هایم از این دنیا، از این تکرار بیهوده ولیکن سخت پا برجا چه بیزارم، چه بیزارم از این ماندن و این گه گاه و گاهی ها و شایدها چه بیزارم از این...... |
||
|
|
|
|
|
سردی دستانم رابگیر...
پاهای لرزانم بی تو دگر توان ماندن ندارند ....
بیا که یاد لحظه رفتنت هنوز هم کابوس هر شب است ...
چشمان من...
چشمان من به انتظار عادت کنید که هنوز هم راه سختی در پیش است ...
حسرت را با نگاه آمیختم ... تنهایی را با یاد تو به پایان بردم ...
شب ها را با حس نگاهت ... و سرما را ...
با حس بودن در آغوشت....
جنش آمدنت به زندگی ... صدای هق هق تنهایی ام ...
ستاره ها پر نور تر می شوند ...چشمان پر از اشکم کم سو تر...
می خوانم ...
آواز های شبانه هر شب را
این بار برای تولدت :
فرشته کوچکم
بعد رفتنت نه توان ماندن هست و نه جرئت رفتن
بعد رفتنت هیچ شبی زیبا نیست ...
هیچ خیابانی زیبا نیست ...
و هیج شعری .....
فرشته کوچکم ...
هنوز هم طمع خوش حرفهایت ...
قلبم را به آتش بازی های شبانه می کشد...
بیا ...
بیا که هنوز هم بی صبرانه زنجیر دستانم ُ انتظار فردا را می کشند...
بیا ..
بیا که سرخی چشمانم دگر تاب ندارد ...
بس که باز هم میان اشک هایش خواب فردا را دیده است..
بیا..
دیر زمانی است که چشم هایم به دیدنت لحظه شماری می کنند...
هر صبح کوچه را با اشک هایشان آب و جارو می کنند...
و به استقبال انتظار می کشند...
آری ..این کار هر روز آن هاست...بیا..
دوباره امروز متولد می شوی ...
در دستان غریبه ای جای می گیری ...
نگاه تو به آن...
من و قلب و چشمم ..
باز هم منتظر...
امشب باز هم ستاره ها می آیند ... به جشن آغاز تو
تنها تر می شوم و حتی ستاره ای نیست
که از او نشانی تو را بگیرم ..
بیا که سیاهی این آسمان فقط با تو و ستاره هایت روشن می شود...
نذار حتی یک شب هم دوباره تاریک بمانم ...
دوباره آغاز می شوی ... در تنهایی همه پایان هایم ... |
||
|
|
|
|
|
جهان خسته است , تنم خسته است , دلم از این همه نیرنگ شکسته است , خدا هم شاید اینک خسته است و شاید هم رها کرده است این مردمان مردم نماها را
من اینجا بس غریبم غربتم را چاره ای نیست , پاسخی نیست , بالینی که سر بر آن فرود آرم وهرآنچه درون سینه ام تنگی کند بیرون بریزم اندکی آرامش یابم
محبت را سرایی نیست , سلامت را جوابی نیست , نگاهت را نگاه گرم مهرآمیز یاری نیست. من اینجا بس غریبم , غریبی آنچنان بر جان می تازد که جانم را برایش هیچ نایی نیست... میان این همه مردم کسی آیا نگاهم را نمی بیند؟! نگاهی خسته و گاهی پوشیده شده از اشک چندین ساله ام را آیا کسی نمی بیند؟! کسی باور نمی دارد رنجی هست, عذابی هست خشمی هست
...!!و شاید هم خدایی هستوقربونت برم خدا چقدر قریبی رو زمین
|
||
|
|
|
|
![]() كاش بيايم براي بي پناها سايبون باشيم
با دلاي دل شكسته كمي مهربون باشيم
كاش بيايم به باغبونا كمي حرمت بذاريم احترام دلاي شكسته رو نگهداريم
كاش به مهربونترا دين مون و ادا كنيم سهم خوشبختي مون و وقف بزرگترا كنيم كاش يه كاري بكنيم كه خستگيها دربشه مرحمي بشيم كه زخم آدما بهتربشه كاش كه شاخه درخت زندگي رونشكنيم هفته اي يه بار به باغبونامون سربزنيم كاش كه پاك كنيم تمام اشكايي كه جاريه خوب نگه داريم چيزي كه واسه يادگاريه
كاش دس پرنده هاي بي پناه وبگيريم توي آسمون بريم دامن ماه وبگيريم كاش با مهربوني مون غصه ها رو كم بكنيم رشته هاي عشق و تا هميشه محكم بكنيم
كاش بشينيم پاي صحبت اونا كه بي كسن اگر درد و دل كنن به آرزوشون ميرسن كاش تو عصري كه همش سنگيه وآهنيه بگيم از چيزهايي كه خوب ولي رفتنيه كاش هنوز دير نشده قدر هم و خوب بدونيم نكنه دير بشه تا ابد پشيمون بمونيم كاش كه اين يه جمله هيچ موقع ز يادمون نره آدمي چه خوب باشه چه بد باشه مسافره |
||
|
|
|
|
|
در لحظه وداع ، وقتی که هرکدام به راهی جدا میرفتیم ، گردنبد صلیب طلایی را به من داد !
من با تعجب نگاهی به او کردم و گفتم: مگر ما از همدیگر جدا نمیشویم؟ این که یادگاریدادن ندارد !
او در پاسخ گفت: مگر نه این است که صلیب را بر بالای گور میگذارند؟ خب !
قلب تو نیز گور عشق من است ! این را بر گردنت بیاویز تا همیشه بر مزار من گریه کنی !
|
||
|
|
|
|
|
جان من, سنگدلی...!دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست, ز کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو تو دادن غلط است
تو نه انی که غم عاشق زارت باشم
چون شود خاک بر ان خاک گزارت باشم
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سرو سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیس
از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم.! چاره ئ من چیست چه تدبیر کنم |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
خاک بر سر ما......
باور کنیم که مریضی و کثافت وجودمان را برداشته ... |
||
|
|
|
|||
|
||||
|
|
|
|||
|
||||
|
|
|
|
|
I dreamed , I had an interview with god. خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم . God asked? خدا گفت : So you would like to interview me ! پس مي خواهي با من گفتگو کني؟ I said ,If you have the time. گفتم اگر وقت داشته باشيد. God smiled , خدا لبخند زد. My time is eternity. وقت من ابدي است. What questions do you have in mind for me? چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟ What surprises you most about human kind ? چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟ God answered : خدا پاسخ داد: That they get bored with child hood . اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند، They rush to grow up and then , عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد، long to be children again . حسرت دوران کودکي را مي خورند. That they lose their health to make money . اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ، and then , و بعد lose their money to restore their health . پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند. That by thinking anxiously about the future, اينکه با نگراني نسبت به آينده They forget the present , ، زمان حال را فراموش مي کنند. such that they live in nether the present , آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ، And not the future . نه در آينده That they live as if they will never die , اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد. and die as if they had never lived . وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند. God's hand took mine and خداوند دستهاي مرا در دست گرفت we were silent for a while . و مدتي هر دو ساکت مانديم. And then I asked : بعد پرسيدم As the creator of people , به عنوان خالق انسانها What are some of life lessons you want them to learn? مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟ God replied , with a smile , خداوند با لبخند پاسخ داد : To learn they can not make any one love them . ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد but they can do is let themselves be loved. اما مي توان محبوب ديگران شد. T o learn that it is not good to compare themselves to others. ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند To learn that a rich person is not one who has the most, ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد. but is one who needs the least. بلکه کسي است که نياز کمتري دارد. To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم، , and it takes many years to heal them. ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد. To learn to forgive by practicing for giveness . با بخشيدن بخشش ياد بگيرند. T o learn that there are persons who love them dearly. ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند. But simly do not know how to express or show their feelings. اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند. T o learn that two people can look at the same thing, ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند، and see it differently. اما آن را متفاوت ببينند. To learn that it is not always enough that they be forgiven by others. ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند. The must forgive themselves. بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند. And to learn that I am here و ياد بگيرند که من اينجا هستم ALWAYS هميشه |
||
|
|
|
|
|
كيستي تو كه چنين به من نزديكي ! |
||
|
|
|
|
|
دوست دارم که بگویم و بگویم که چه گویم |
||
|
|
|
|
|
در مقابل طوفان سر بلند کرده ام تا بیایی و پناهگاهم باشی. در برابر مرگ مقاومت کرده ام تا بیایی و انتظار به پایان رسد. در برابر غم ها و جدایی ها ایستاده ام تا بیایی و مرهمی بر زخمهایم گذاری. در برابر سرکوبهای دیگران و نفس، محکم و استوار ایستاده ام تا بیایی و خستگی را از تنم بیرون کنی. در برابر خورشید سوزان ایستاده ام تا بیایی و رفع عطشم باشی. |
||
|
|