تبليغاتX
ندای دل

 

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست

                  گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصل ها را

                   بر سفره رنگين خود بنشانمت،بنشين غمي نيست

حواي من بر من مگير اين خود ستايي را كه بي شك

                   تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آئينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم

                    تا روشنم شد در ميان مردگانم همدمي نيست

همواره چون من، نه؛ فقط يك لحظه خوب من بينديش

                  لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست

من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم 

                    شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست

شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را

                   در دستهاي بينهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و شايد هزاران شايد ديگر، اگر چه

                    اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 1:4  توسط امین  | 

 روزي که تنها شد م سايه انکار لابه لاي اين همه مستي خيالي بيش نبود .انکاري به کوچکي گرفتن يک نفس.انکاري که نفس مرا گرفت ..مست شدم از شور نبودنت..سبو بيا ور که شراب نبودنت زهري بيش نيست .شادي ديوانگان چيزي جز گريه نيست..فريب اين همه ضيافت را مخور که جام من چيزي به جز اشک سياهم نيست. سبوها زير اين همه سنگيني گريه ميکنند .مي شکنند ..چه بيرحم بودي ..اين همه احسا س براي که بود ؟

فکر نمي کردم که بشكني . تلخي خاطراتت زنگواره گوش هايم را مي دمد .ناشنوا شدم ..به خاطراتت بگو ديگر طلوع نکنند ..ديگر طاقت اين همه شکست و آه و نفرين رو ندارم ..ديگر چيزي براي گريستن ندارم ..با چه رويي بنشينم و به چشمهاي خاطره ها بنگرم ..فکرش را نمي کرد م ...نه فکرش را نمي کردم  تمام شود.

 برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

هر چه ميخواهم سکوت کنم ثانيه ها مي شکنند..چرا رهايم نميکني . چرا دلم را پس نمي دهي. نگاه طلوع آن صبح دل انگيزسراسر طلوع هاي زندگيم را غروب کرده است ..شبي که در لابه لاي آن همه شور و هيجان به چشمانم نگاه نمي کردي طعم تلخ شکست را مي چشيدم ..چه برقي داشت چشمان من ..اما دريغ از يک نگاه دلنشين از تو ...................

سرشت من از ابتدا ناکامي بود.از کسي گله نميکنم..از بخت خودم است ..نفرين به اين دل  که غرورم را شکست.بار ها آزموده ها را آزمودم اما قلب من چيزي به جز صداقت نداشت زود رو ميشد ..زود همه چيز را مي گفت ..کاش کمي صبر ميکرد ..چه بي طاقت بود.اين بارهم طعم شيرين شکست را چشيد .."دوباره يه گوشه مي شينم و واسه دلم مي خونم ..دوباره نمي خوام چشاي خيسمو كسي ببينه ..يه عمره حال و روز من همينه" .

کوتاهي از من بود ببخش دلبرم.... چه روياها كه در سرداشتم ....................

ببخش عزيزم ..چه گستاخم..هر گاه به کسي  گفتم دوستش دارم چيزي جز خاطرات نصيبم نکرد .عشق سرابي بيش نيست. اين سراب تمام زندگي من بود بگذرم ؟ چگونه !

تو که موج صدايت اذان صبحم بود.بغض نگاهت خداي قلبم بود .کاش صبوري ميکردي.کاش مي ماندي تا اين همه ويرانه نبودم ..باز هم بايد بگويم ..باز هم بايد بخوانم ..باز هم شکستم.اين بار تلخ تر از گذشته ..بيا خاطراتت را ببر تاب ديدن اين همه غم را ندارم ..حال من بدون تو نابسامان تريم..دنيا يت آبي شده ..آه چه ننگي بودم  برا يت و نمي دانستم ..درست مثل يک نقطه پرگاربودي من فقط خط دور تو بودم..نتوانستم نزد تو بيايم  ..عاشق شدن بدون مرگ دروغي بيشن نيست .اما من اين حقيقت را به تو نگفتم ..جاده اي قصه من خطي موازي همراه خود ندارد.كاش مي ماندي تا ببيني كركس ها چه خوش آواز شده اند.بوي مرگ را مي شنوم در لا به لاي اين همه درد...

شبي كه با گريه به تو گفتم غيرممكن..تو با خنده گفتي خواهد شد ..چه شب شيرني بود.چه گريه هايي داشتيم.هنوز هم فداي اشكها يت هستم عزيزم..دل انگيزترين اشك هاي دنيا ريخته شد و هيچكس خبر نشد .به خيال بوسيد نت رفتم به  پيشواز عشقت..چشمهايم را كه باز كردم خودم را در آغوش تو ديدم ..فقط صبح را ديدم كه نگذاشت بيشتر تو را ببوسم ..كاش تا هميشه ما ل من بودي ..دنيا را برايت  چتر مي كردم تامبادا فكر كني گريه من از بارونه ...

حال مالک خاطرهاي من ...عاشق شو بدون من ..به ياد من نبا ش که باز مرا درگير خود ميکني .من فداي تو شوم ،عشق رابهتر بشناس ..کاش مي دانستي مالک شيون هاي  گنگ من  هستي تا ابد..هنوز هم دوستت دارم..."قلب منو شكستي ، فداي سرت...فداي سرت اگه من خيلي تنهام ..فداي سرت اگه گريون چشمام...شايد من واسه چشمات خيلي كم بودم.. ببخش اگه كمم ولي زيادي عاشقت شدم "...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 0:39  توسط امین  | 

دردا كه باز بندي به پايم افكنده شد و مرا در پشت ميله هاي قفس قلبش اسير نمود

 گاهي آواي لطيفش به گوشم مي رسيد و از شنيدن آن سيراب مي شدم .

گاه تا سحر نمي خفتم تا شايد نورعشقي از او بر من بتابد

با ستارگان بيدار مي ماندم تا بتوانم شايد بوسه هاي شيرينش را حس كنم

 خود را در آغوش مهتاب جاي مي دادم و از دل شوريده و ديوانه ي خود ميگفتم.

مي گفتم كه چطور ناگهان به او تكيه كردم و حس كردم كه او همان كسي است

 كه دوستش دارم و مي تواند مامن آرامي براي من باشد

او را صدا زدم ،در انتظارش ماندم تا آسمان ابري دلش برايم صاف و آبي شود

در انتظارش ماندم تا شهد شيرين عشقش را بنوشم ،

چهره ي خورشيد شهر دلم چه اندوهگين بود. نمي دانستم اميدي هست يا نه ؟

نگاه خسته اش را خريداري كردم

در طوفان غرور و بي مهريش صبوري را پناهگاه خود ساختم

خواستم تا در زمين سخت دلش همچو شقايق عاشقي برويم ،

خواستم كه هرگز شرمگين اين دل پاكم نباشم تا آه عشق بار دگر بر او بوزد

رنگ درد را در خود ديدم ،درد بي مهري،درد خاموشي،درد جدايي

عاقبت در سكوتم ، در چشمان منتظرم ، در روياهاي آشفته ام ،

 در انتظارعميقي كه مرا احاطه كرده بود و در خيال اسيرم .

آفتابش رنگ شادي به خود گرفت

وغنچه ي نشكفته ي دلش كه مدتها بود نورعشق را

 به خود نديده بود بار دگر شكفته شد

خنده را بر لبانم نشاند ،گلدان خشك دلم را با شراب عشق زيباي خود آبياري نمود

با نسيم مهرباني اش صورتم را نوازش كرد

 و آشيانه ي دوست داشتنش را برايم مهيا كرد

آري او مرا بعد از مصائب فراواني پذيرفت

 و در كلبه ي تنهائيش مرا ميهمان خود كرد آشفتگي را از من ربود

 و گل اميد را با هزاران عشق و محبت به من هديه داد

 او ديگر شاهزاده ي اين قلب عاشقم شد  

او با مهرباني قدم بر سنگفرش دلم گذاشت

او ديگر محبوب آتشين و پرشرار من شد

ما از فصلهاي خشك گذر كرديم وبه گلستاني عطرآگين سلام كرديم

حال با يك نگاه با يك عشق با يك اميد در يك ساحل پائيزي در يك غروب زيبا

 درآن كلبه ي عاشقي نظاره گر اين دوست داشتن هستيم

درآستانه ي عشق پرشورت ايستاده ام  مهربانم و با تمام وجود مي گويم

 سلام عشق خفته ي من

به قلب تنها و متروك من خوش آمدي

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 20:0  توسط امین  | 

 

 عشق مرا در نگاهت تيره و تار مكن ، اي مهربان

نور چشمانت را برايم خاموش مكن، اي مهربان

 

              من سوخته ام از اين شرار عشق، تو مرا درياب

               خرقه پوش از اين باران عشق شدم ،تو مرا درياب

 

                                      قفل سنگين قلبت را برايم باز كن، اي نازنين

                                        شعر سپيد عشقت را برايم آغاز كن، اي نازنين

 

مي خواهم تو را،  در اين لحظه هاي سخت با من باش

مي گذارم نام تو را،  در اين سينه ي سبز با من باش

 

               تو آن ستاره ي درخشان در سينه ي عاشق مني ، ميداني

                تو آن زورق غريب انديشه ي ذهن عاشق مني،  ميداني

 

                   مي گريزم از افسون دبده ي پر مهرت، اي جانان من

                  مي شتابم به سوي ان قلب خفته ومهربانت، اي جانان من

 

مردم طعنه ها زدند و گفتند از اين عشق پر شرار من

زآن آتشي فكندند در اين قلب بي قرار و بي رياي  من

 

                  بهر فريب آنان نام تو را هرگز بر زبان نياوردم دگر

                   مي ترسم از اين فريب جانسوز كه من تو را نيابم دگر

 

                       مي روم تا ساحل آرام عشق يابم تو را،  شيرين جان

                      مي سرايم لحظه هاي عاشقي خوانم تو را،شيرين جان

 

ميروم بي شك در اين راه تو را مي بويم اي دلدار من

غم هجران تو را همراه خود مي سازم  اي دلدار من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 19:52  توسط امین  | 

 

در كوير خلوت دلم با لباني تشنه راه دشواري را در پيش گرفتم

مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود را با آن سيراب نمايم

در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو

نگاهت برايم همچون رودخانه ايي است كه هرگز درآن ركودي نيست

مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه با خود همراه سازي

بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست يابم

زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان

 تا با شنيدن آن سرشار از شادي شوم

دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزت انتها يابد

بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم

تو در پاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي

 و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانت شكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد

 و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند

ای رویای دیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم

بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان به رقص عاشقي در بيايند

 تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم

بگذارتا صدف درياي دل من باشي

كه مرواريد درونش برايم درخشش عشق زيباي تو را داشته باشد

مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

 ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

 که من او را چگونه دوست داشتم

 ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

 اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم  

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيد

    پس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 19:49  توسط امین  | 

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 2:12  توسط امین  | 

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...

تقدیم به عاشقان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 2:11  توسط امین  | 

آموختم در انتهاي نياز بي نياز باشم.

آموختم در عمق رزالت ،با اصالت باشم.

آموختم در پستي فطرت ،انسان  باشم.

آموختم در كنه بي كسي ،همه كس باشم.

آموختم در سراب هميشه سيراب باشم.

آموختم در بي پناهي ،پناه باشم.

آموختم در سوز دل ،تسكين دل باشم.

آموختم در آيينه دق ،سنگ صبور باشم.

آموختم در نا اميدي ،اميد باشم.

آموختم در تاريكي،نور باشم.

آموختم در فرياد،سكوت باشم.

آموختم در بي تابي ،شكيب باشم.

آموختم در دوري ،نزديك باشم.

آموختم در كذب،صادق باشم.

آموختم درخواب،بيدار باشم.

آموختم در كثرت ،نادر باشم.

آموختم در پژمردگي ،رستن باشم.

آموختم در تمنا،عرضه باشم.

آموختم در فصل،وصل باشم.

آموختم در حجاب ،عريان باشم.

آموختم در تولد ،مرحوم باشم.

آموختم در ترس ،شهامت باشم.

آموختم در رنگين كمان ،يك رنگ باشم.

آموختم در پستي ،معرفت باشم.

آموختم در نامهرباني ،مهربان باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 21:28  توسط امین  | 

در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است
و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در
حسرت
و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید
که باید رفت و شاید و ماند
در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟
در این دنیا که چون دل بر کسی بندی
به ترفندی همه دل بستگی هایت حبابی پوچ برآب
است
چه باید کرد؟
من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه،
وانفسا
به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که
میدانم و می ترسم
میترسم..........
میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد
و بیزارم از این دل بستن و کندن
از این ماندن ولی رفتن
وزین عشق پر از نفرت
از این سرگشتگی هایم
از این دنیا، از این تکرار بیهوده ولیکن سخت
پا برجا
چه بیزارم،
چه بیزارم از این ماندن
و این گه گاه و گاهی ها
و شایدها
چه بیزارم از این......
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 21:26  توسط امین  | 

سردی دستانم رابگیر...
پاهای لرزانم  بی تو دگر توان ماندن ندارند ....
بیا که  یاد لحظه رفتنت  هنوز هم کابوس هر شب است ...
چشمان من...
چشمان من به انتظار عادت کنید که هنوز هم راه سختی در پیش است ...
حسرت را با نگاه آمیختم ... تنهایی را با یاد تو به پایان بردم ...
 شب ها را با حس نگاهت ... و سرما را ...
با حس بودن در آغوشت....
جنش آمدنت به زندگی ... صدای هق هق  تنهایی ام ...
ستاره ها پر نور تر می شوند ...چشمان پر از اشکم  کم سو تر...
می خوانم ...
آواز های شبانه هر شب را
این بار برای تولدت :
فرشته کوچکم 
بعد رفتنت  نه توان ماندن هست و نه جرئت رفتن
بعد رفتنت هیچ شبی زیبا نیست ...
هیچ خیابانی زیبا نیست ...
و هیج شعری .....
فرشته کوچکم ...
هنوز هم طمع خوش حرفهایت ...
قلبم را به آتش بازی های شبانه می کشد...
بیا ...
بیا که هنوز هم بی صبرانه  زنجیر دستانم ُ  انتظار فردا را می کشند...
بیا ..
بیا که  سرخی چشمانم  دگر تاب ندارد ...
بس که باز هم میان اشک هایش خواب فردا را دیده است..
بیا..
دیر زمانی است که چشم هایم به دیدنت لحظه شماری می کنند...
هر صبح کوچه را با اشک هایشان آب و جارو می کنند...
و به استقبال انتظار می کشند...
آری ..این کار هر روز آن هاست...بیا..
دوباره امروز متولد می شوی ...
در دستان غریبه ای جای می گیری ...
نگاه تو به آن...
من و قلب و چشمم ..
باز هم منتظر...
امشب باز هم ستاره ها می آیند ... به جشن آغاز تو
تنها تر می شوم و حتی ستاره ای نیست
که از او نشانی تو را بگیرم ..
بیا که سیاهی این آسمان  فقط با تو و ستاره هایت روشن می شود...
نذار حتی یک شب هم دوباره تاریک بمانم ...
 دوباره آغاز می شوی ... در تنهایی همه پایان هایم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 21:24  توسط امین  | 

جهان خسته است , تنم خسته است , دلم از این همه نیرنگ شکسته است , خدا هم شاید اینک خسته است و شاید هم رها کرده است این مردمان مردم نماها را
من اینجا بس غریبم غربتم را چاره ای نیست , پاسخی نیست , بالینی که سر بر آن فرود آرم وهرآنچه درون سینه ام تنگی کند بیرون بریزم اندکی آرامش یابم
محبت را سرایی نیست , سلامت را جوابی نیست , نگاهت را نگاه گرم مهرآمیز یاری نیست. من اینجا بس غریبم , غریبی آنچنان بر جان می تازد که جانم را برایش هیچ نایی نیست... میان این همه مردم کسی آیا نگاهم را نمی بیند؟! نگاهی خسته و گاهی پوشیده شده از اشک چندین ساله ام را آیا کسی نمی بیند؟! کسی باور نمی دارد رنجی هست, عذابی هست خشمی هست
 ...!!و شاید هم خدایی هستوقربونت برم خدا چقدر قریبی رو زمین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 21:13  توسط امین  | 

 

http://i2.tinypic.com/t68jt4.jpg
 
كاش بيايم براي بي پناها سايبون باشيم
 
با دلاي دل شكسته كمي مهربون باشيم
 
                                                    كاش بيايم به باغبونا كمي حرمت بذاريم 
                                                     
احترام دلاي شكسته رو نگهداريم
 
كاش به مهربونترا دين مون و ادا كنيم
سهم خوشبختي مون و وقف بزرگترا كنيم
 
                                                   كاش يه كاري بكنيم كه خستگيها دربشه
                                                   مرحمي بشيم كه زخم آدما بهتربشه
 
كاش كه شاخه درخت زندگي رونشكنيم
هفته اي يه بار به باغبونامون سربزنيم
 
                                                كاش كه پاك كنيم تمام اشكايي كه جاريه 
                                              
خوب نگه داريم چيزي كه واسه يادگاريه
 
كاش دس پرنده هاي بي پناه وبگيريم
توي آسمون بريم دامن ماه وبگيريم
 
                                            كاش با مهربوني مون غصه ها رو كم بكنيم 
                                          
رشته هاي عشق و تا هميشه محكم بكنيم
 
كاش بشينيم پاي صحبت اونا كه بي كسن
اگر درد و دل كنن به آرزوشون ميرسن
 
                                             كاش تو عصري كه همش سنگيه وآهنيه
                                             بگيم از چيزهايي كه خوب ولي رفتنيه
 
كاش هنوز دير نشده قدر هم و خوب بدونيم
نكنه دير بشه تا ابد پشيمون بمونيم
 
                                              كاش كه اين يه جمله هيچ موقع ز يادمون نره
                                             آدمي چه خوب باشه چه بد باشه مسافره
 
+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 21:33  توسط امین  | 

 
در لحظه وداع ، وقتی که هرکدام به راهی جدا می­رفتیم ، گردنبد صلیب طلایی را به من داد !
من با تعجب نگاهی به او کردم و گفتم: مگر ما از همدیگر جدا نمی­شویم؟ این که یادگاری­دادن ندارد !
او در پاسخ گفت: مگر نه این است که صلیب را بر بالای گور می­گذارند؟ خب !
قلب تو نیز گور عشق من است ! این را بر گردنت بیاویز تا همیشه بر مزار من گریه کنی !

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 21:25  توسط امین  | 

 

جان من, سنگدلی...!دل به تو دادن غلط است

بر سر راه  تو چون  خاک  فتادن  غلط  است
 
چشم  امید  به  روی  تو  گشادن   غلط  است
 
روی  پر  گرد  به  راه تو نهادن   غلط  است
 
رفتن  اولاست,  ز کوی تو ستادن غلط  است
 
جان شیرین به تمنای تو تو دادن   غلط  است
 
تو نه  انی   که   غم    عاشق   زارت   باشم
 
چون شود  خاک بر ان   خاک  گزارت  باشم
 
مدتی  هست  که   حیرانم و   تدبیری   نیست
 
عاشق  بی  سرو  سامانم و    تدبیری   نیست
 
از  غمت  سر به  گریبانم و  تدبیری    نیست
 
خون  دل  رفته  به  دامانم و  تدبیری   نیس
 
از جفای تو   بدین   سانم و   تدبیری    نیست
 
چه   توان  کرد   پشیمانم و  تدبیری    نیست
 
شرح   درماندگی   خود به  که  تقریر  کنم
 
عاجزم.! چاره ئ من چیست چه  تدبیر کنم
+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 21:11  توسط امین  | 

 

ای بهار آرزوهام ای نگارم ای بلورین
 ای امید قلب خستم ای گل یاس نگارین
بی تو از غمها سرایم بی تو از دلواپسیها
با تو از گلها بگویم با تو از دلبستگیها
بی تو ازجهان فراری بی تو از خزان گریزان
باتو شاد و باتو خندان باتو محو خوب رویان
گرتو باشی گر نباشی
گر بمانی گر نمانی
من همونم که همیشه پابه پای تو میمونم
چشم براه تو می مونم
باتو در دنیای فانی می نشینم روز و شبها
بی تو در قاب شکسته مینویسم من زغمها
از زمستان من گریزان در پی نگارم آیم
در پی گل و شکوفه دلنوازی می نمایم
خاک اندوه در برم نیست چون تودر کنارم آیی
می نویسم من ز قلبت چون تو در بهارم آیی 
گرتو باشی گر نباشی
گر بمانی گر نمانی
من همونم که همیشه پابه پای تو میمونم
چشم براه تو می مونم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 21:8  توسط امین  | 

خاک بر سر ما......

باور کنیم که مریضی و کثافت وجودمان را برداشته ...
کاش می شد هر روز 10 کلمه ی فارسی جست و جو شده در سایت
Google را که بیشترین درخواست جست و جو را داشته، بازخوانی می کردیم:
سکس خانوادگی، سکس + ...   ،  ... + ... 
 
مرور می کنم و می نگرم تعداد بازدیدهای سایت های پورنوگرافی را با سایت های تخصصی و نیمه تخصصی _هر چند پورنوگرافی گونه ای ادبی و خاص فرهنگ کتبی است و ما ایرانی ها با این قدمت فرهنگ شفاهی، هرگز کمترین لذتی از خواندن و تصویرسازی ذهنی نمی بریم و غیر از کابوس های شبانه و خیال پردازی های بیمار کننده، ثمری برای ما ندارد_  ... سایتهای سکسولوژی را که کنار بگذاری آمار روزانه و هفتگی و ماهانه از 1000 برابر بالاتر است ...
رُک می نویسم؛ چون واقعی است ... تلخ است، چون حقیقت است ...
به کجا می رویم ؟؟؟
به کجا خواهیم رفت ؟؟؟
کدامین حیوان ...
خدایا !

!!
کجایی ؟؟؟
تو هم بنویس ... از هرزگیمان ... از هرزگی ... از هرزگی ها ...
اجازه دهید این بحث باقی بماند، هر چند پرونده ی بی غیرتی ماست ...
این کلمات زشت را نوشتم که شاید کسی از جست و جوی گوگل به اینجا برسد ...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 20:51  توسط امین  | 

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني.

وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه ولي اغلب اوقات ما
اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده!

دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند دنبال ثروت نرو،
چون براحتي از کفت ميره دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه.
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه.

اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري اوني باش که دلت مي خواد باشي

چون تو فقط يه بار زندگي مي کنی
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري.
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه.

شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن اونا فقط از
چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن.

روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي
خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره

وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه

لطفا اين پيغامو واسه همه کسايي بفرست که واست يه
معنايي دارن (من که اين کارو انجام دادم).

واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند
واسه اونايي که تو رو ميخندونن وقتي که بهش نياز داري

واسه اونايي که باعث ميشن بخش روشنتر قضايا رو ببيني
وقتي که واقعا دلتنگي.
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...
مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم
بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 20:39  توسط امین  | 

گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 20:36  توسط امین  | 

I dreamed , I had an interview with god.
خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم .

God asked?
خدا گفت :

So you would like to interview me !
پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

I said ,If you have the time.
گفتم اگر وقت داشته باشيد.

God smiled ,
خدا لبخند زد.

My time is eternity.
وقت من ابدي است.

What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

What surprises you most about human kind ?
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

God answered :
خدا پاسخ داد:

That they get bored with child hood .
اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،

They rush to grow up and then ,
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،

long to be children again .
حسرت دوران کودکي را مي خورند.

That they lose their health to make money .
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،

and then ,
و بعد

lose their money to restore their health .
پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

That by thinking anxiously about the future,
اينکه با نگراني نسبت به آينده

They forget the present ,
، زمان حال را فراموش مي کنند.

such that they live in nether the present ,
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ،

And not the future .
نه در آينده

That they live as if they will never die ,
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.

and die as if they had never lived .
وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.

God's hand took mine and
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

we were silent for a while .
و مدتي هر دو ساکت مانديم.

And then I asked :
بعد پرسيدم

As the creator of people ,
به عنوان خالق انسانها

What are some of life lessons you want them to learn?
مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

God replied , with a smile ,
خداوند با لبخند پاسخ داد :

To learn they can not make any one love them .
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود
كرد

but they can do is let themselves be loved.
اما مي توان محبوب ديگران شد.

T o learn that it is not good to compare themselves
to others.
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

To learn that a rich person is not one who has the
most,
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.

but is one who needs the least.
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

To learn that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل
کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،

, and it takes many years to heal them.
ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

To learn to forgive by practicing for giveness .
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

T o learn that there are persons who love them
dearly.
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.

But simly do not know how to express or show
their feelings.
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

T o learn that two people can look at the same
thing,
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،

and see it differently.
اما آن را متفاوت ببينند.

To learn that it is not always enough that they be
forgiven by others.
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.

The must forgive themselves.
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

And to learn that I am here
و ياد بگيرند که من اينجا هستم

ALWAYS
هميشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 13:51  توسط امین  | 

 

كيستي تو كه چنين به من نزديكي !
كيستي تو كه اينگونه از دور دستها صدا مي‌زني مرا
كيستي تو كه خيالت پرواز ميدهدم تا به اوج
كيستي تو كه اكسير عشق تو جاريست در رگهايم به جاي خون
كيستي تو ؟
آن گل تازه سربراورده از خاك پاك؟
يا همان ماه نو برامده دور از سوزش آفتاب ؟
يا همان قطره اي كه چكيد از قنديل مقدس يخ بسته بر آبشار ، و جاري شده بر جويبار
كيستي تو كه صدايت اينگونه آشناست
و مي برد مرا
تا به آغاز فصل سرد
تا به حريم پاك عشق
تا به آن دشتي كه هستند لاله هايش در سماع !
كيستي تو
كيستي تو كه چنين به من نزديكي ؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 13:48  توسط امین  | 

دوست دارم که بگویم و بگویم که چه گویم
چه گویم و از کجا گویم
از چه نالم و به چه بالم
که نالیدن روح خسته خواهد و بالیدن روح رفته
در این سرای که ماندنی نماند
چشم دگرتحمل اشک ندارد وگلو تحمل بغض
قطره دگر صبر دریا ندارد و باران تحمل ابر
شروع مي کنم و با تو مي گويم
از سرنوشت آدمهايي که
زنده هستند ولي همان آني که باز شد چشمشان به روشنی ، قلبشان به تاریکی
زندگی به آنها گفت تو زنده مرده ای
مرده اي متحرک با قلبی زنده
تا احساس دهی به آدم های قلب مرده
فقر با تو عجین شد
تا تو شوی معجون درد
روز و شب براي تو يکي ست
روز و شب براي تو معنا ندارد
تو محکومي ؛ محکوم به این زندگی
شاید بعضی گویند نه جبری نیست
حرکتی لازم است
من نیز حق دهم به آنها
تو نیز حق دهی به آنها
ولی با خود گویی
هر حرکتی پا خواهد
آری پای حرکت را از تو گرفته اند
این نا اهلان دنیا پرست
دیگر دستی نیست، احساس ها مرده اند
دلها مرده اند
قلب ها نمي تپند
دست ها گرما ندارند
قلب را تپیدن لازم است تا گرما دهد دست را
آری
در خیابان مرد
در زیر باران مرد
در شهر مسلمانان مرد
بی دوست و یاور مرد
از گرسنگی مرد
در شهری که آسمانخراشش تا طارم اطلس
بی خانمان مرد
در شهری که ضیافتها فراوان
تا سر حد گشنگی ، از گشنگی مرد
در شهر میلیونرها بی پول مرد
آخر چرا
این بی عدالتیها چرا
این ناجوانمردیها چرا
آیا؟
امیدی هست؟!
نوری هست؟!
چراغي هست؟!
آری هست
در آن دورادور سوسو مي زند
اون چراغ نور خداست
ولي ما به دنبال نور نيستيم
چشم ها را بسته ایم
چه شیرین گفت و غمگین با خود شاعر
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
که از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 10:20  توسط امین  | 

در مقابل طوفان سر بلند کرده ام تا بیایی و پناهگاهم باشی. در برابر مرگ مقاومت کرده ام تا بیایی و انتظار به پایان رسد. در برابر غم ها و جدایی ها ایستاده ام تا بیایی و مرهمی بر زخمهایم گذاری. در برابر سرکوبهای دیگران و نفس، محکم و استوار ایستاده ام تا بیایی و خستگی را از تنم بیرون کنی. در برابر خورشید سوزان ایستاده ام تا بیایی و رفع عطشم باشی.
پس بیا و مرهمی بر تن خسته ام باش؛ آقای من!
زمانه تو را می طلبد و انتظارت را می کشد، چون ناحقی زمانه را فراگرفته و زور و کفر بر دنیا سایه افکنده. دیگر زمانه این ظلم ها را بر نمی تابد. پس تو را صدا می زند که بیایی و این دنیای دگرگون شده را از بیراهه نجات دهی.
مولایم! چشمان منتظرمان را از انتظار بیرون آر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 10:12  توسط امین  |